دنیادنیا، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

دنیای مامان و بابا

مامانی رو ترسوندی

1392/7/7 21:43
نویسنده : ریحانه
258 بازدید
اشتراک گذاری

شب که اومدیم خونه مامانی یکم حالش بد شدناراحت

یکمی حالم بد شد و درد داشتم ترسیدم نکنه واست اتفاقی بیفته عمر مامانیگریه.دلم میخواست گریه کنم ولی جلوی بابات روم نمیشدگریه.نمیخواستم خوشحالیشو خراب کنم.قرار شد فردا دوباره برم دکتر که سونوم کنه ببینم تو در چه وضعی هستی عزیزم.

هنوز به جز من وبابایی هیچ کس از بودنت خبر نداره عشقم.آخه میترسیدم یه وقت آزمایش اشتباه شده باشهناراحت.

فردا عصریعنی 1392/05/07 رفتم پیش خانم دکتر.اونم واسم سونو نوشت که ببینیم تو در چه وضعیتی هستی.

تنهایی رفتم سونو.آخه بابا کار داشت باید میرفت سرکارناراحت.خیلی نگران بودم و دل توی دلم نبود.تا بالاخره نوبتم شد.

دکتر سونوم کرد وگفت که حالت خوبه خوبه و تازه 3هفتته قلبولی باید یکمی استراحت کنم وکار سنگین نکنم.

جواب سونو رو بردم پیش خانم دکتر.گفت همه چی خوبه و برام دارو نوشت و گفت 3هفته دیگه برم که قلبتو چک کنه عزیزم.

بابایی از مطب اومددنبالم تا بریم دارویی که خانم دکتر نوشته بود رو بخریم.

بعد منو رسوند خونه و رفت مغازه.

مامان جونت اومد خونمون و بهش گفتم که نی نی دارم خییلییییی خوشحال شد وزنگ زد به باباجون هم خبر داد.

اینم عکس سونوت عشق مامان

s

 

4

 

این دایره مشکیه تویی مامان

 

l

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)