مامانی رو ترسوندی
شب که اومدیم خونه مامانی یکم حالش بد شد
یکمی حالم بد شد و درد داشتم ترسیدم نکنه واست اتفاقی بیفته عمر مامانی
.دلم میخواست گریه کنم ولی جلوی بابات روم نمیشد
.نمیخواستم خوشحالیشو خراب کنم.قرار شد فردا دوباره برم دکتر که سونوم کنه ببینم تو در چه وضعی هستی عزیزم.
هنوز به جز من وبابایی هیچ کس از بودنت خبر نداره عشقم.آخه میترسیدم یه وقت آزمایش اشتباه شده باشه
.
فردا عصریعنی 1392/05/07 رفتم پیش خانم دکتر.اونم واسم سونو نوشت که ببینیم تو در چه وضعیتی هستی.
تنهایی رفتم سونو.آخه بابا کار داشت باید میرفت سرکار
.خیلی نگران بودم و دل توی دلم نبود.تا بالاخره نوبتم شد.
دکتر سونوم کرد وگفت که حالت خوبه خوبه و تازه 3هفتته
ولی باید یکمی استراحت کنم وکار سنگین نکنم.
جواب سونو رو بردم پیش خانم دکتر.گفت همه چی خوبه و برام دارو نوشت و گفت 3هفته دیگه برم که قلبتو چک کنه عزیزم.
بابایی از مطب اومددنبالم تا بریم دارویی که خانم دکتر نوشته بود رو بخریم.
بعد منو رسوند خونه و رفت مغازه.
مامان جونت اومد خونمون و بهش گفتم که نی نی دارم خییلییییی خوشحال شد وزنگ زد به باباجون هم خبر داد.
اینم عکس سونوت عشق مامان


این دایره مشکیه تویی مامان



مامانی رو ترسوندی
